تسلیت
یاد تو
اندوه مرا بینی کز رفتن تو شمع بی نور شد و حادثه نو
ساغر مجلس ما تاب نداشت که ببیند یک دم از هجرت تو
سوختم، ساختم با بی تویی صد بل هزاران گریه از فقدان تو
سابق بارانی آمد و غم تازه شد هم دلم شلاق خورد هم یاد تو
دانم این عمرم چه بی حاصل شود غرق شد کشتی من در بحر تو
کاش اطراف تو من می چیدم باغ آن افسانه را در مدح تو
زاسمان و از زمین اندوه ریخت من چه گویم زین بلا در وصف تو
آن صفای خانه مان یک دم برفت ناگهان پر زد ز بام خان تو
بی ثمر شد بعد تو داروی ناب نوشدارو نیش جان شد وای تو
ای پدر دانی که بی سامان شدم؟ خسته و درمانده در بالین تو
همزمان رفتنت قلبم شکست شهرمان آشوب شد بی شور تو
این سکوتم بهر بی معنایی است شام من بی شرم شد بی نور تو
واژه از دیروز تو معنا گرفت سیرتش در صورت بی کین تو
با تو من هر لحظه بی پروا شدم این من و این تو و این شعر نو
آخرِ قصه رسید و غصه شد ای پدر در ذهن من جاری بشو
. . .
مقدم عزیز »
تسلیت باد
تسلیت بادا غم از دست دادن آن گوهر ناب
چون کوه استوار و چون کاه سبک از تمام غم ها.
ما را با اندوه خود شریک کن.
تأسف باد .
انجمن مترجمان پارسی