زندگی روزمره ما بسیار شلوغ و پر مشغله است و مطمئنا ً خیلی از ما شاید ارتباطتشان با ادبیات به روزنامه ها ختم شود. این حقیقت که داستان های کوتاهی بفرم کتاب های جیبی، کتاب مترو، کتاب شهر و ... در زندگی ما رخنه کرده ، امری است بسیار خوشحال کننده و امید آور! اما خوب می دانیم که این داستانها تنها بخشی از ادبیات یک ملت را تشکیل می دهند. حال آن که کاری از دست ما بر نمی آید برای نزدیک کردن این ملت به ادبیات حرفه ای، بسپاریمش دست دیگری!
طبق عادت همیشگی ام، به خواندن داستان های کوتاه می پردازم و یافتن منابع زیادی که در اینترنت برای این نوع داستان ها وجود دارد. در این پست وبلاگ سعی کردم تا تعداد اندکی وبسایت ارائه دهنده داستان های کوتاه را معرفی کنم و چند داستان هم در آن بگنجانم. امیدوارم که لذت ببرید.
This post contains a kind of Literal Pieces that is always on my eye of notice! Short Stories, these days, have been getting in to the life of many of us that undoubtly all of us knows the influence is good in some views, and bad in others.
Our daily life is a mess and a busy place and surely many of us might just comminucate with literature by the news papers. The fact that short stories in forms of pocket books, Metro books , City books have been getting in to our lifes, is a nice and hopefull matter to happen! But we know these short stories still are a part of a nation's literature. Since that we can't do any thing to make this nation close to it's professional literature, we hand the problem to some one else!
As my habbit, I keep reading short stories and finding too many sources on the internet for these kind of stories. In this post of the blog, I've tried to introduce some websites offering free short stories and adding some stories too. Wish you enjoy it.
WWW
http://www.world-english.org/stories.htm
http://www.abc.net.au/shortstories/
100 free short English stories for ESL learners
Short stories at east of the web
Short Stories @ Classic Reader
در ادامه این مطلب می توانید ، چند داستان کوتاه به شرح زیر را بخوانید:
In the rest of this post you can read the short stories written below:
Dust to Dust by Penny Lane
A Haunted House by Virginia Woolf
The Lehman's Armchair
The Last Lesson by Alphonse Daudet
ادامه مطلب
A man, Bob Johnson, leans on a cold, concrete pillar, silently waiting for the train to take him to work. He waits as he has waited for the past seven years of his monotonous, somewhat mechanical existence. He glances calmly at his wristwatch; thirty-seven minutes past eight o? clock in the morning. ?Damn,? he thinks to himself. ?Oh well, they?ll have to let me off,? he mumbles to himself, ?it?s the first time I?ve been late in the seven years I?ve worked there.? So, Bob slowly makes his way to the edge of the platform so as to get a good seat on the train. Around him, people mill around waiting for the same train Bob waits for. Directly behind him, a fat woman sits on a wooden bench holding her designer label bag in her lap, ............ read the rest~~~~
don't forget to comment of course!
ادامه مطلب

بعد از ظهر آن روز
صف خیلی شلوغ بود. جمعیت گرسنه که انگار از بیابون بی آب و علف اومده باشن مثل قحطی زده ها منتظر عکس العمل شاتر ایستاده بودن. بین اونها همه جور آدم پیدا می شد: سیاه, سفید, کچل, موفرفری, هیپی و خلاصه کلکسیونی از " نوع بشر"!
چند نفر مونده بود تا نوبت من بشه, دل تو دلم نبود می دونستم که نون به اندازه کافی هست اما بعضیا اون قدر نون می بردن که خیال می کردم برای یه ایل کافی کافی باشه.
اون روز توشه ای که به چوب بسته بودم تقریباً پر بود ولی اون قدر نونا خوشمزه بودن که هیچ کسی نمی تونست ازشون دل بکنه. پس هر کی که به اون سرزمین اومده بود تو صف نونوایی هم می شد پیداش کرد.البته بابت نون بهایی نمی داد. توی نونوایی هوای کاملاً مطبوئی دل آدمو از جا می کند. یه چند نفر ژن و مرد رو هم اون جلو دیدم که یه نگاهی به "آدم"ها می نداختنو بعد به شاتر می گفتن که طرف از آشناهای ماست و مثل اینکه پارتی شون باشن چند تا نون اضافه می دادن. به بعضی ها هم اصلاً توجهی نمی کردن و اون ها هم با نگاهی حسرت بار از نونوایی می رفتن بیرون. کلاً لحنشون خیلی آروم و دلچسب بود...
کم کم نوبت من رسید رفتم جلو قبل از اینکه چیزی بگم زنی که بچه پنج شیش ماهه ای بغلش بود اومد جلو تا منو بهتر ببینه. بعد با مهربونی گفت: استغفر الله لک! ...
_شاتر لطفاً چند تا نون بیشتر بهش بده آخه به خاطر بچم اون روز ظهر خیلی گریه کرد!!!
By: E.ENTESARI

لینک های زیر حاوی چندین نمونه داستان کوتاه هستند که از نویسنده های مختلف جمع آوری شده اند. برای خواندن هر یک کافیست روی لینک مربوطه کلیک نمایید.
Following links include several short stories witch have writen by some writers. To read the stories just click on its link.
![]()
![]()
![]()
شنل قرمزی
برای دانلود داستان بر روی Listen to the riding hood کلیک کنید
Little Red Riding Hood
As retold by Glenn A. Hascall
![]()
There once was a small village on the edge of a thick forest. One of the smallest cottages was the home to one the prettiest girls in the village. Those who knew her well called her Little Red Riding Hood.
The little girl loved to visit her Grandma and on the day of our story, Little Red Riding Hood was on just such an adventure. Her mummy waved her goodbyes and reminded her daughter, "Grandma is ill. Take her this basket of cakes, but be very careful. Keep to the woodland path and don't stop for any reason."
Little Red Riding Hood was generally an obedient child, so she kissed her mother and ran off saying. "Don't worry, Mummy, I'll run all the way to Grandma's and I won’t stop."
ادامه دارد...
ادامه مطلب
این داستانچه را متأثر از خواندن داستان های ۵۵ کلمه ای نوشتم. لطفا اگر خواستید نظر بدید.
End of the discussion
مرد جوان خسته شده بود و دوباره نگاهی حریصانه به کتاب انداخت، با تعجب فریاد زد:
- نه، نمی شود یک داستان را فقط با پنجاه و پنج کلمه نوشت، این کار غیر ممکن است ابله!
در همان وقت، دیگری که حوصله جر و بحث نداشت او را با شلیک گلوله وینچستر ساکت کرد!
دود در اتاق پیچید.
زن باقی نوشیدنی اش را سر کشید و سیگارش را روشن کرد.
- می بینی که می شود لعنتی!![]()
بابا پستی که فرستادم ادامه مطلب داشت و داستان با اون ... تموم می شد! اگه ادامه مطلب رو فقط من دارم می بینم یک بار دیگه می فرستم تا ببینین ادامه داشت و نظرتون رو درباره این شخصیت و کل داستان و پیامش!!!! بنویسین! و من ا.... توفیق!
شهابی در کاسه آب
هر شب تنها روی پشت بام می خوابید . رو به آسمان . سر بر بالش نرمش می گذاشت و ساعت ها به آسمان شب خیره می ماند . گهگاه باد ملایم و گرمی می وزید و ملحفه اش را کنار می زد . شب پر از آرامش بود اما گاه صدای آژیر ماشین پلیس یا آتش نشانی و یا صدای خشن کامیونی که یک شب در میان با بار آجر از خیابان بغلی رد می شد و یا یک موتور گازی که صدایش درست مثل صدای تقلای خرمگس بزرگی بود که در دام پرده و پنجره گیر افتاده ، این آرامش را برهم می زد . تنها صدایی که آواز مداوم جیرجیرکها را برهم می زد اما مثل صدای ماشین ها آزاردهنده نبود ، صدای جیغ گربه هایی بود که سر کیسه های ذباله با هم می جنگیدند ؛ یک جنگ پایان ناپذیر برای بقا .
اما آن شب فقط صدای سکوت می آمد . کمی از کاسه آبی رنگ بالای سرش آب خنکی خورد و دوباره دراز کشید . یادش آمد اخبار ساعت نه اعلام کرده بود امشب شهاب باران است و در ساعت سه به اوج بارش خود می رسد . یک ربع از دو گذشته بود و او هنوز شهابی ندیده بود . در این بیست و پنج سالی که از خدا عمر گرفته بود ، حتی یکبار هم شهاب ندیده بود .
روی ادامه مطلب کلیک کنین عزیزان!!!!
ادامه مطلب
سلام دوستان!
این داستان کوتاه را که سال گذشته نوشته ام بخوانید و نظرات خود را درباره اش بیان کنید. اگر شما هم داستان کوتاهی نوشته اید، حتماً ارسال کنید.
شهابی در کاسه آب
هر شب تنها روی پشت بام می خوابید . رو به آسمان . سر بر بالش نرمش می گذاشت و ساعت ها به آسمان شب خیره می ماند . گهگاه باد ملایم و گرمی می وزید و ملحفه اش را کنار می زد . شب پر از آرامش بود اما گاه صدای آژیر ماشین پلیس یا آتش نشانی و یا صدای خشن کامیونی که یک شب در میان با بار آجر از خیابان بغلی رد می شد و یا یک موتور گازی که صدایش درست مثل صدای تقلای خرمگس بزرگی بود که در دام پرده و پنجره گیر افتاده ، این آرامش را برهم می زد . تنها صدایی که آواز مداوم جیرجیرکها را برهم می زد اما مثل صدای ماشین ها آزاردهنده نبود ، صدای جیغ گربه هایی بود که سر کیسه های ذباله با هم می جنگیدند ؛ یک جنگ پایان ناپذیر برای بقا .
ادامه مطلب
A GLASS OF MILK, a true story
One day, a poor boy who was selling goods from door to door to pay his way through school, found he had
only one thin dime left, and he was hungry. He decided he would ask for a meal at the next house. However, he lost his nerve when a lovely
young woman opened the door. Instead of a meal he asked for a drink of water. She
thought he looked hungry so she brought him a large glass of milk. He drank it so slowly, and then asked, How much do I owe you?"
You don't owe me anything," she replied. "Mother has
taught us never to accept pay for a kindness." He said ... "Then I thank you from my heart." As Howard Kelly left that house, he not only felt stronger physically, but his faith in God and man was strong also. He had been ready to give up and
quit.
Many years' later that same young woman became critically ill. The local doctors were baffled. They finally sent her to the big city, where they called
in specialists to study her rare disease. Dr. Howard Kelly was called in for the consultation. When he heard the name of the town she came from, a
strange light filled his eyes. Immediately he rose and went down the hall of the
hospital to her room. Dressed in his doctor's gown he went in to see her. He recognized her at once. He went back to the consultation room determined to
do his best to save her life. From that day he gave special attention to her case. After a long struggle, the battle was won. Dr. Kelly requested the business office to pass the final bill to him for approval. He looked at it, and then wrote something on the edge and the bill was sent to her room. She feared to open it, for she was sure it would take the rest of her life to pay for it all. Finally she looked, and something caught her attention on the side of the bill. She read these words...
"Paid in full with one glass of milk"
(Signed) Dr. HowardKelly.
Tears of joy flooded her eyes as her happy heart
prayed: "Thank You, God, that your love has spread broad through human hearts and hands."
There's a saying which goes something like this:
Bread cast on the waters comes back to you. The good deed you do today may benefit you or someone you love at the least expected time. If you never see the deed again at least you will have made the world a better place - And, after all, isn't that what
life is all about?

A Man and His Dog !
A man and his dog were walking along a road. The man was enjoying the scenery, when it suddenly occurred to him that he was dead. He remembered dying, and that his faithful dog had been dead for many years. He wondered where the road was leading them. After a while, they came to a high, white stone wall along one side of the road. It looked like fine marble. As he reached the wall, he saw a magnificent gate in the arch, and the street that led to the gate made from pure gold. He and the dog walked toward the gate, and as he got closer, he saw a man at a desk to one side.
When he was close enough, he called out, "Excuse me, where are we?"
"This is heaven, sir," the man answered.
"Wow! Would you happen to have some water? We have traveled far," the man said.
"Of course, sir. Come right in, and I'll have some ice water brought right up."
The man gestured, and the gate began to open.
"Can my friend," gesturing toward his dog, "come in, too?" the traveler asked.
"I'm sorry, sir, but we don't accept pets."
The man thought a moment, remembering all the years this dog remained loyal to him and then turned back toward the road and continued the way he had been going. After another long walk he came to a plain dirt road, which led through a farm gate that looked as if it had never been closed. There was no fence. As he approached the gate, he saw a man inside, leaning against a tree and reading a book.
"Excuse me!" he called to the reader. "Do you have any water? We have traveled far."
"Yes, sure, there's a faucet over there." The man pointed to a place that couldn't be seen from outside the gate. "Come on in and help yourself."
"How about my friend here?" the traveler gestured to his dog.
"There should be a bowl by the faucet; he is welcome to share."
They went through the gate, and sure enough, there was an old-fashioned faucet with a bowl beside it. The traveler filled the bowl and took a long drink himself, then he gave some to the dog. When they were full, he and the dog walked back toward the man who was standing by the tree waiting for them.
"What do you call this place?" the traveler asked.
"This is heaven," was the answer.
"Well, that's confusing," the traveler said. "The man down the road said that was heaven, too."
"Oh, you mean the place with the gold street and pearly gates? Nope. That's hell."
"Doesn't it make you mad for them to use your name like that?"
"No. We're just happy that they screen out the folks who'd leave their best friends behind in exchange for material things."
Short stories with 55 words!
درباره ترجمه نظر بدید!![]()
The bus station
“One ticket to hell please.”
“I’m sorry. All departures going south are booked up!”
“Anything else leaving tonight?”
“We have one bus heading in the opposite direction.”
“Any seats available?”
“Plenty!”
“Very long ride?”
“No, not really, but you might want to take a good book along. I have heard it’s a mighty lonely trip!”
ANDREW E HANT
ایستگاه اتوبوس
_ یک بلیط برای جهنم، لطفاً! (برم اونجا یه خاکی تو سرم کنم از دست طلب کارام)
_متاسفم، همه قطارهایی که به جنوب می روند از قبل پر شده اند(هه هه هه، فکر کردی آره؟آقاجااااان... مملکت آجان داره!)![]()
_ امشب هیچ وسیله دیگری حرکت نمی کند؟
_ یک اتوبوس برای جهت مخالف داریم.
_جای خالی دارد؟(یعنی میشه؟ یعنی من آزادم؟ خوابم؟ لطفاٌ دستتونو بیارید جلو تا چشممو بکوبونم تو مشتتون!)![]()
_ زیاد.( میتونی تو رویاهات با مترو یه سفر بری تهران اون وقت بخوبی می فهمی منظورم چیه!)
_ مقصد آن خیلی دور است؟
_ نه، زیاد نه.( نه در همین نزدیکی ست. پای آن کاج بلند، نزد این ساقه شمعدانی ها، در پس همه روزهای ستبر، کمی آن طرف تر از خانه دل من: جلوتر از توالت مردانه و بعد از توالت زنانه آن جا پیدا میکنی کسی را که بگوید مقصد و مقصود تویی تو!)![]()
ـ اما بد نیست یک کتاب خوب هم همراه داشته باشید. شنیده ام در این سفر آدم( نه حیوون به خودت نگیریا یه موقع)خیلی احساس تنهایی میکند.(...تنهایی من از آن توست.میشود آن را قسمت کرد با کاشی های توالت! راستی بیرون یه آقایی منتظرتونه فکر کنم پول شارژ دستشویی رو میخواد)
_ ( اما به نظر من در آنجا فقط باید منتظر یه دوست بود تا احساس کنی هستی ( به جد بخونید))![]()
اندرو ای هانت
Click Edameye matlab
ادامه مطلب
My hat and bag
A man had a few holidays so he took a trip by train. He put on his best
clothes, took a small bag, went to the station and got in to the train. He
had a beautiful hat and he often put his head out of the window during
the trip and looked outside. But the wind pulled his hat off. He quickly
took his old bag and threw that out of the window to. The other people
in the carriage laughed and asked:" Is your bag going to bring your
beautiful hat back?" He said:"No, but there is no name and no address in
my hat but there is a name and address in my bag. Someone is going to
find both of them near each other and send me my bag and the hat.
Stories in fifty five words
A second chance
His love had gone. In despair, he flung himself off the Golden Gate Bridge.
Peradvanture, a few yards away, a girl made her own suicide plunge.
The tow passed in midair.
Thair eyes met.
Thair chemistry cliked.
It was a true love.
They realize it.
(just) three feet obove the water.
JAY BONESTELL
دومین عشق
عشق مرد ترکش کرده بود)آخِی، حیوونی!)
. مرد از سر ناامیدی خود را از بالای پل گلدن گیت به پایین پرت کرد.(هرگز این کار رو نکنید ممکنه یه وقت زبونم لال زنده بمونین!)
از قضا (به طور کاملاً تصادفی مثل فیلمای هندی) چند متر آن طرف تر، دختری نیز به قصد خودکشی خود را از بالای پل به پایین پرت کرد.عجب!![]()
این دو در میان آسمان و زمین از کنار یکدیگر گذشتند.![]()
چشم هایشان به هم دوخته شده بود.
مجذوب یکدیگر شدند.![]()
(حسابی چاق سلامتی کرده و گل گفتن و گل شنیدن و با هم قرار و مدار گداشتن ساعتشو نمیگم)![]()
این یک عشق واقعی بود.![]()
هر دو این را دریافتند.
(اگه اینو نمی دریافتید پس چقدر آی کیو تشریف داشتید)
آن هم درست یک متر بالاتر از سطح آب.(اِ اِ اِ... نیگا کن عجب شانسی عجب عشقی خدایا ای روزگار بساز برای اهلش!)![]()
![]()
جی بونستل

تبریکات الگنده!![]()
به به عجب فضایی! چه توهمی! بابا دست خودمون درد نکنه! البته ۷۶٪ دست آقای محمدحسین و ۴٪ لوزالمعده من و ۲۰٪ هم چشمای شما که پست هارو میخونین و کامنت میذارین!![]()
از این پس با همکاری اعضای محترم و محترمه(همه متخصّصان زبان شیرین انگلیسی) / بزرگان و صاحب منصبان(رئیس کل انجمنای ایران و معاونانش) / غلامان و درویشان(خودم) و سیاه لشکران( اونایی که نمیان و میان و نظر نمیدن) باقی فعالیت Persian Translators Society در دنیای عجیب و غریب و غلط انداز اینترنت کم کم در این وبلاگ انجام و اجرا میشود. امید است که از این به بعد هیچ امیدی به پرشین بلاگ و من نداشته باشید که متضرر خواهید شد!![]()
.....
میخوام در ادامه فعالیت های قبلی هر چند وقت یکبار یکی از داستان های 55 کلمه ای کتاب " The word's Shortest Stories " که بای Steve Moss هستش رو براتون بذارم. هر کی موافق نیست نظر بده!![]()
BEDTIME STORY
_"Careful, honey, it's loaded", he said, re-entering the bed room.
Her back rested against the headboard. "This for your wife?"
_"No, Too chancy. I'm hiring a professional"
_"How about me?"
He smirked. "Cute. But who'd be dump enough to hire a lady hit man?"
She wet her lips, sighting along the barrel.
_"Your wife!"
JEFREY WHITMORE
ترجٍمه
قصه شب
مرد موقع برگشتن به اتاق خواب گفت:" عزیزم بپا اسلحه پره. "
زن که به پشتی تخت تکیه داده بود گفت:" این رو بره زنت گرفتی؟ "
_" نه خیلی خطرناکه(حسن)! میخوام یه حرفه ای استخدام کنم. "
_" من چطورم؟ "
مرد پوزخندی زد:" بامَزَّس! ولی کدوم احمقی برای کشتن یه آدم یه زنو استخدام میکنه؟ "
زن لب هایش را مرطوب کرد لوله اسلحه را به طرف مرد گرفت.
_" زن تو (احمق بیچاره خِنگ)!
( بعد از آن ماجرا مرد تصمیم گرفت دیگه آدم بدی نباشه و با زنش سال ها به خوبی و خوشی و مَحَبَّت آمیزی زندگی کرد. البته یه ثانیه دیر شده بود! حالا پاشید برید سر ترجمه هاتون!)
(با مقدار بسیار زیادی تصرف)
ادامه مطلب
علاقه و محبت شدیدی که در گذشته به تو ابراز میکردم
دروغ بود و در حقیقت نفرت من نسبت به تو
روز به روز شدیدتر می شد و هر چه بیشتر تو را می شناسم
به دورویی تو بیشتر پی میبرم و
این احساس در قلبم جای میگیرد که بالاخره باید
از هم جدا شویم و دیگر به هیچ وجه حاضر نیستم
روزی شریک زندگی تو باشم و اگر چه عمر دوستی ما کوتاه بود ولی من
در همین مدت کم توانستم به طبیعت فرومایه و هوسهای زشت تو پی ببرم
این را دانستم که
این لجاجت وتند خویی تو را بدبخت خواهد کرد
اگر دوستی ما از سر بگیرد تمام عمر
را با پشیمانی خواهم گریست و حالا دیگر جدا از هم
خوشبخت خواهیم بود و حالا لازم است که بگویم
این موضوع را هیچ وقت فراموش مکن و مطمئن باش
این نامه را سرسری نمی نویسم وچقدر ناراحت کننده است که اگر
باز بخواهم در صدد دوستی تو باشم. بنابراین از تو می خواهم
جواب نامه مرا ندهی چون نامه های تو سراسر
دروغ و تظاهر به
محبت بود و تصمیم گرفته ام برای همیشه
تو را فراموش کنم چون به هیچ وجه نمی توانم
خودم را راضی کنم و دوستت داشته باشم
و حالا اگر می خوای
به علاقه واقعی من نسبت به خودت پی ببری یک بار
دیگه این نوشته ها رو یک سطر در میان بخون
SOMEBODY NEEDS YOU TO SEND THIS TO THEM...
-somebody is very proud of you.
-somebody is thinking of you.
-somebody is caring about you.
-somebody misses you.
-somebody wants to talk to you.
-somebody wants to be with you.
-somebody hopes you aren't in trouble.
-somebody is thankful for the support you have provided.
-somebody wants to hold your hand.
........
bazam hast ,
بر روي ادامه مطلب كليك كنيد
ادامه مطلب
To make a woman happy.....
a man only needs to be:
|
1. a friend |
23. very clean |
|
2. a companion |
24. sympathetic |
|
3. a lover |
25. athletic |
|
4. a brother |
26. warm |
|
5. a father |
27. attentive |
|
6. a master |
28. gallant |
|
7. a chef |
29. intelligent |
|
8. an electrician |
30. funny |
|
9. a carpenter |
31. creative |
|
10. a plumber |
32. tender |
|
11. a mechanic |
33. strong |
|
12. a decorator |
34.understanding |
|
13. a stylist |
35. tolerant |
|
14. a sexologist |
36. prudent |
|
15.a gynecologist |
37. ambitious |
|
16.a psychologist |
38. capable |
|
17.a pest exterminator |
39. courageous |
|
18. a psychiatrist |
40. determined |
|
19. a healer |
41. true |
|
20. a good listener |
42. dependable |
|
21. an organizer |
43. passionate |
|
22. a good father |
WITHOUT FORGETTING TO:
44. give her compliments regularly
45. love shopping
46. be honest
47. be very rich
48. not stress her out
49. not look at other girls
AND AT THE SAME TIME, YOU MUST ALSO:
...... بر روي ادامه مطلب كليك كنيد!
ادامه مطلب
به به سلام و تبریک. دست شما درد نکنه آقای انتصاری و محمد حسین خان!
می گم حالا که انقدر خوب بلدین مهاجرت کنین بیایین همگی با هم بریم کابل!
اگر شب تا صبح را راحت می خوابید
اگر بدون کمک کسی به دست شویی می روید
اگر به تازگی عزیزی را از دست نداده اید
اگر از شدت درد جسمانی به خود نمی پیچید
اگر طناب دخل و خرج تان را می توانید به هم گره بزنید
اگر دیگران را دوست دارید و دیگران نیز شکا را دوست دارند
اگر هنوز به فردای روشن می اندیشید
اگر زخم خنجر دوستی اعماق قلبتان را نمی سوزاند،
پس بدانید که شما خوشبخت ترین انسان روی زمین هستید
و می توانید از این خوشبختی به خود ببالید!
شهلا بلارک ( خواهر دبیره محترم انجمن!) اگر به نوشته خواهر دبیر رای ندهید ... دیگر نه تنها خوشبخت ترین انسان روی زمین نخواهید بود بلکه... پس سعی کنید بیشتر از 50 تای مسعود نون نظر داشته باشه تا بازم بیاد و مطلب بده. اگگگگگگگگی؟؟؟؟؟؟ ![]()
1- عامه ي مردم روح خود را مي فروشند تا با عايدات آن عمري را با وجدان طي کنند ( لوگان پارسال اسميت ).
2- هرگز به دوستانت کاستي هايشان را در جمع نگو چون ممکن است عيوب خود را برطرف کنند اما مطمئنن هيچگاه تو را به خاطر اين تذکر نمي بخشند ( لوگان پارسال اسميت )
3 - جامعه مثل آب نمک است شنا کردن در آن بد نيست اما بلعش وحشتناک است ( سايمن استرانسکي ) .
4 - پول همه چيز زندگي نيست اما مي تواند همه چيز را بخرد ( ادموند استاکول ) .
5 - ازدواج عوام ، آنان را از شخصيت تهي و از خصوصيات اخلاقي خالي مي کند ( رابرت لويي استيونسن ) .
6 - ازدواج مکالمه ي طولاني دو انسان است که هر ازچند گاه به مشاجره مي انجامد ( رابرت لويي استيونسن ) .
7 - جامعه ي آزاد جامعه اي است که افراد منزوي در آن امنيت کامل داشته باشند ( آدالي استيونسن ) .
8 - براي اکثر مردم مرگ در راه اصول آسان تر از زندگي کردن بر اساس آن است ( آدالي استيونسن ) .
9 - انتهاي راه، مرگ است ؛ تکامل در انتهاست ؛ هيچ چيز کامل نيست ؛ يک معادله با سه مجهول ( جيمز استفنر ) .
10 - يک مرد بدون زن مثل ماهي بدون آب است اما يک زن بدون مرد مانند يک ماهي بدون دوچرخه است (گلوريا استاين ).
بر روی ادامه مطلب کلیک کنید!
ادامه مطلب
