تبليغاتX
انجمن مترجمان پارسی
....experince the tast of چهارشنبه 15 آبان1387 19:37

 

 

   

A Glass Of Milk!

One day, a poor boy who was selling goods from door to door to pay his way through school, found he had only one thin dime left,  and he was hungry. He decided he would ask for a meal at the next house. However, he lost his nerve when a lovely young woman opened the door. Instead of a meal he asked for a drink of water.

She thought he looked hungry so brought him a large glass of milk. He drank it slowly, and then asked, "How much do I owe you?" 

"You don't owe me anything," she replied. "Mother has taught us never to accept pay for a kindness." 

He said..... "Then I thank you from my heart." As Howard Kelly left that house, he not only felt stronger physically, but his faith in God and man was strong also. He had been ready to give up and quit.

Year's later that young woman became critically ill. The local doctors were baffled. They finally sent her to the big city, where they called in specialists to study her rare disease. Dr. Howard Kelly was called in for the consultation. When he heard the name
of the town she came from, a strange light filled his eyes. Immediately he rose and went down the hall of the hospital to her room.

Dressed in his doctor's gown he went in to see her. He recognized her at once. He went back to the consultation room determined to do his best to save her life. From that day he gave special attention to the case.

After a long struggle, the battle was won. Dr. Kelly requested the business office to pass the final bill to him for approval.

He looked at it, then wrote something on the edge and the bill was sent to her room. She feared to open it, for she was sure it would take the rest of her life to pay for it all. Finally she looked, and something caught her attention on the side of the bill.

She read these words.....

"Paid in full with one glass of milk"

(Signed)
Dr. Howard Kelly

 

 

 

نوشته شده توسط بهاره سعیدی  | لینک ثابت |

جمعه 26 مهر1387 17:19

 

The Perfect Gift!

I scoured the town for the perfect gift for my daughter. I spent two evenings doing just that. Exhausted, I thought it would be a good thing to ask her what she wanted. Here's a list of what she wanted for Christmas:

I would like to be a newspaper, so that you could take the time each day to ask me for some news;

I would like to be a walkman so that you may listen to me sometimes, without distraction.

Having only my words in your eyes, singing the echoes of my solitude....

I would like to be a television, so that I would never fall asleep at night without being looked at, at least with interest...

I would like to be one of your favorite pews in church, so that I could feel your desire to give me all the room which I need...

I would like to be Felix, our kitten, so that I could cuddle in your arms each time you come home...

I would like to be a hockey team for you dad, so that I could see you get all excited after each of my victories;

I would like to be a Harlequin Romance for you mom, so that you read my emotions;

Come to think of it, I would like to be only one thing: the greatest gift for both of you.

Do not buy me anything, just let me feel that I am your child.

 

 

نوشته شده توسط بهاره سعیدی  | لینک ثابت |

با زبان بی زبانی سه شنبه 16 مهر1387 17:58

 

 

شایسته حریف بودن !

 

افسر گارد امپراتور دل خوشی از شیوانا نداشت . دلیل اصلی اش این بود که شیوانا برخلاف کدخدا و دیگر بزرگان دهکده او را تحویل نمی­ گرفت و مانند یک فرد عادی با وی  بر خورد می­کرد . روزی شیوانا در بازار  دهکده مشغول خرید بود که افسر گارد امپراتور سوار بر اسب به  او نزدیک شد و با تکبر گفت :" من براین باورم که در علم ومعرفت از تو برتر هستم  و حاضرم برای این که به بقیه برتری خود را ثابت کنم در حضور مردم همین جا با تو مناظره کنم ؟ بگو حاضری یا نه؟

شیوا نگاهی به افسر انداخت وبا بی حوصلگی گفت :" هر کسی همان است که باور دارد ! نیازی به مناظره نمی بینم و سپس بی اعتنا به افسر به خرید خود ادامه داد .

در همین حین یکی از مردم فقیر دهکده مجاور از بازار می گذشت  و افسر امپراتور را سوار بر اسب دید . چوبی از روی زمین برداشت و با صدای بلند گفت :" آهای افسر امپراتور من شمشیر زن ماهری هستم اما از بد روزگار به فقر و گدایی افتادم اما حاضرم با تو جلوی جمع مبارزه کنم و اگر تو را شکست دادم تو باید شمشیر خودت را به من بدهی .

افسر امپراتور بلافاصله از اسب پایین آمد و رو به جمعیت گفت :" ببینید من مثل شیوانا مغرور ومتکبر نیستم و درخواست مبارزه هر شخصی را می پذیرم "

سپس در مقابل مرد فقیر ژست حمله گرفت و با شمشیر به او حمله برد و بعد از چند حمله ساده مرد فقیر شکست خورد و شمشیر چوبی اش شکست و افسر امپراتور با غرور سوار اسب شد و به شیوانا گفت :" آیا پذیرفتی که من با قبول این مبارزه فروتنی و جسارت خودم را به بقیه نشان دادم "

شیوانا لبخندی زد و گفت :" از فردا این مرد فقیر  در کوی و برزن این دیار قصه مبارزه اش را با افسر گارد امپراتور نقل خواهد کرد وبا این داستان به ثروت می رسد اما در مقابل هرکسی که این داستان را می شنود با خود می گوید افسر امپراتور چقدر دون پایه و حقیراست که با ضعفیان که اسلحه چوبی دارند مبارزه می کند و  امپراتور از داشتن چنین افسری شرمسار خواهد شد و در واقع برنده اصلی این مبارزه آن فقیر بود !

افسر امپراتور غمگین و ناراحت بدون معطلی سوار بر اسب خود شد وبازگشت  وشیوانا در حالی که همچنان به خرید مشغول بود رو به شاگردش کرد وگفت :"همیشه دقت کن چه کسی تو را به مبارزه  ومناظره می طلبد. خیلی ها در زندگی با تو به چالش برمی خیزند و تو را به مبارزه دعوت می کند نه برای این که برنده شوی بلکه برای این که مقابل تو قد علم کنند و شاخ وشانه می کشند تا با همدوش شدن با تو وشکار اعتبار و شخصیت تو ، برای خود شخصیت واعتبار دست و پا کنند  در این مواقع بهترین واکنش بی اعتنایی است . بی اعتنایی تو در واقع با زبان بی زبانی به آنها می گوید که از دید ، تو آنها حتی لیاقت حریف شمرده شدن را هم ندارند و همچنین بی اعتنایی تو باعث ارزش و حفظ حرمت تو می شود .

 

نوشته شده توسط بهاره سعیدی  | لینک ثابت |

thankful شنبه 6 مهر1387 13:36

 

 

 

Be thankful!

Be thankful that you don't already have everything you desire.
If you did, what would there be to look forward to?

Be thankful when you don't know something,
for it gives you the opportunity to learn.

Be thankful for the difficult times.
During those times you grow.

Be thankful for your limitations,
because they give you opportunities for improvement.

Be thankful for each new challenge,
because it will build your strength and character.

Be thankful for your mistakes.
They will teach you valuable lessons.

Be thankful when you're tired and weary,
because it means you've made a difference.

It's easy to be thankful for the good things.
A life of rich fulfillment comes to those who
are also thankful for the setbacks.

Gratitude can turn a negative into a positive.
Find a way to be thankful for your troubles,
and they can become your blessings.

 

نوشته شده توسط بهاره سعیدی  | لینک ثابت |

پیام تسلیت پنجشنبه 27 تیر1387 22:32

 

 

For Dear Parvin

 Our dear friend ,consolation is smallest word for expressing our fealing about your sadness.

 

A   F A T H E R   M E A N S . . .

 

 

A Father means so many things...

A friend for life.

A understanding heart.

A source of strength and of support

Right from the very start.

A constant readiness to help

In a kind and thoughtful way.

With encouragement and forgiveness.

No matter what comes your way.

A special generosity and always affection too.

A Father means so many things.

That’s why we admire them and love them.

Author Unknown

"My father gave me the greatest gift anyone could give another person, he believed in me." - Jim Valvano

On the same subject...

My Dad !

 

نوشته شده توسط بهاره سعیدی  | لینک ثابت |

 

این بار نوشته‌های بسیار ارزشمندی رامی­خوانیم که دربارة نقشِ رو ­به ­تزاید انجمن‌های غیر­دولتی یافته‌اند:

از جمله تحوّلات مهمی كه در چند دهة اخیر خصوصاً در ممالك دموكراتیك روی داده است، بسط و گسترش و نیرو گرفتن انجمن‌های غیردولتی می­باشد. یعنی  مردم جامعه در كنار دستگاه دولت و مراجع قدرت سیاسی قرار گرفته و شامل انجمن‌ها و كلوپ‌ها و سازمان‌های داوطلبانه و نیز اتحادیه‌های كارگری و كارفرمایی و بنیادهایی است كه با نام مؤسسات   غیر­دولتی معروفند و اگر هم مداخلة مستقیمی در امور عمومی و سیاسی گذاشته باشند، حكومت‌ها نمی‌توانند از قدرت و اهمّیت آنها در حیات ملی غافل باشند.

در این انجمن‌های اختیاری، خود مردم برای مقاصد گوناگون چون ورزش، فعالیت‌های فرهنگی، سرگرمی‌های اوقات فراغت، مقاصد بهداشتی، امور اجتماعی و مانند آن، چنین مؤسساتی را تشكیل می‌دهند. بسیاری از انجمن‌های خیریه در زمینه‌های كمك به همنوع و انسان­دوستی شروع به كار نموده و انجمن‌هایی برای پیشرفت امور زنان، بهبود بهداشت و درمان، حفظ محیط زیست، ترویج ارزش‌های اخلاقی در امور اقتصادی و برپایی انجمن‌های ادبی، فرهنگی و مانند آن پا به عرصة وجود گذاشته‌اند.

یكی از سرنشینان كَشتی آینده­نگری پیشنهاد كرد در بین سفر نظیرچنین انجمن‌های غیر­دولتی تأسیس شود كه همة جوانان و بزرگانی كه روح جوان دارند و از آینده بینی بهره‌مندند، به آن انجمن‌ها دعوت شوند و هدف آن باشد كه بر اساس تجربه‌هایی كه در این كشتی و كاروان آینده‌نگری آموخته‌اند و با پژوهش‌های جدید، بنای این خانة تازه را آغاز نمایند.

مانند هر تكامل بزرگی دو راه پیش روی ما قرار دارد: یكی موفقیتی جهش­وار و دیگری شكست. این كه ممكن است نژاد انسانی در آینده دچار بلایای بزرگی شود امكانی است آشكار. ولی از طرف دیگر، این که چنانچه نژاد انسانی بتواند به اتحادی شكوهمند از ملت‌ها دست یابد نیز امكانی دیگر است. البته آرزوی ما آن است كه امكان دوم جامعة عمل بپوشد و جوانان ایرانی در آن راه پیش­تاز باشند.

یكی از سرنشینان، پیشنهاد كرد كه فوراً دو انجمن غیر­دولتی را تأسیس كنیم:

1- انجمن دانش برای جوانان كه هدف آن ایجاد امكانات تحصیلات حرفه‌‌ای، بازرگانی و دانشگاهی به ­وسیلة اینترنت و سایر روش‌های آموزشی، تشكیل گروه‌های استادان منطقه‌ای و ایجاد سالن‌های اینترنت باشد.

2- انجمن كار برای جوانان به منظور ایجاد امكانات جهت ایجاد شغل و توسعه، تشویق و كمك به تحصیل‌كردگان و صاحبان حِرف در تأسیس شركت‌های خصوصی و همكاری با بانك‌ها و شركت‌های بزرگ تجاری و كارخانه‌ها.

توضیح آن كه: انجمن كاریابی می‌تواند از دو طریق یكی  یافتن کار برای جست­و­جوكنندگان كار و دیگری در جهت یافتن كارگران و كارمندان مورد نیاز برای كارفرمایان، امكاناتی را به­وجود آورد:

1- بازار كار: باید محلی چون یك هتل یا باشگاه و شبیه آن معین نموده و به كارفرمایان اطلاع داد تا کارهای و مشخصات كاركنان مورد نیاز خود را اعلام نموده، در تاریخ‌های معین، مثلاً هر روز یا هفته‌ای چند روز در ساعات اعلام شده، نمایندگان كارفرمایان حاضر باشند و افرادی كه در جست و جوی كار می‌باشند نیز با شرح مشخصات خویش شركت كرده و در صورت توافق، قراردادهای كار امضا شود. باید با مؤسسات مطبوعاتی ارتباط ایجاد كرد تا تاریخ این بازارهای كار مرتباً چاپ شود (یا به طور مجانی برای كمك به مردم یا با دریافت هزینة آگهی با قیمت‌های بسیار مناسب). خرج این آگهی‌ها و مانند اینها را باید تا حد امكان كارفرمایان به عهده بگیرند و بقیه از حق عضویت انجمن تأمین شود.

2- كاریابی متخصصان و كارشناسان: باید به اطلاع كارفرمایان رساند تا فهرست كارمندان متخصص مورد نیاز خویش را به دفتر انجمن اعلام نمایند و انجمن در نشریة خویش به اطلاع اعضای انجمن برساند، تا امكان ارتباط بین كارفرمایان و كارجویان به وجود آید.

بنابراین، پس از پایان سفر و انتشار این كتاب از همة جوانان و جوان­فكران دعوت می‌شود كه با آدرس ذكر­شده تماس گرفته و آمادگی خود را برای همكاری اعلام نمایند.

این پیشنهاد چنان همسفران را به هیجان آورد كه همگی آمادگی خود را اعلام نموده و این كار را مهم­ترین اثر عملی «كشتی آینده­نگری» دانستند.

قرار شد كه در اولین فرصت، تشکیل مجمع عمومی این دو انجمن اعلام گردد و كارها چنان برنامه‌ریزی شود كه همة علاقه‌مندان و اعضا در این امر مهم نقشی بازی نمایند و شاید این اولین تمرین و تجربة دموكراسی برای بسیاری از جوانان خواهد بود.

رمز موفقیت در این کار نیز هنر همكاری صمیمانه می‌باشد. علاوه بر این دو انجمن، باید تدریجاً انجمن‌های دیگری چون انجمن یاری به كودكان و جوانان یتیم و خیابانی، انجمن كمك به بیماران و سالمندان و مستمندان و غیره تأسیس نمود.

البته این بستگی به نظر و شیوة زندگانی ما دارد، یعنی اینکه (( چگونه می‌اندیشیم؟)) ، (( باورمان چیست؟))، (( و برای چه چیزی ارزش قائلیم؟))، ((چه طرز زندگی برای خود انتخاب كرده‌ایم؟))، ((بینش سیاسی ما چیست و رفتارمان چگونه است. بنابراین باید مطمئن باشیم كه آیندة كشورمان بستگی به خود ما دارد. این مهم‌ترین مطلبی است كه باید دربارة آن به اندیشه پرداخت. از این جهت تبادل نظر و انجام گفت­وگویی موشكافانه دربارة تغییر و تحول امری است بسیار اساسی.

علاوه بر این اگر ما بپذیریم كه جزئی از كل می‌باشیم و در ضمن مانند گل‌های رنگارنگ یك گلستانیم و جدیدترین روشن‌بینی‌های حاصل از علوم را با بصیرت‌های بسیار كهن و جاویدانی كه از میراث روحانی  وفرهنگی خود به دست آورده‌ایم،   هماهنگ نماییم، نقشة خانة ایران فردا در تخیل ما آماده است.

 

تا کی به نظارة جنگ و کشتار توان نشست

                                      برخیز تا به محبت جهانی  نویی به پا کنیم

 

نوشته شده توسط بهاره سعیدی  | لینک ثابت |

ما, شما را فراموش نکردیم. پنجشنبه 20 تیر1387 16:21

 

 

این مطلب را برای آشنایی شما با شاعرعزیز وبزرگوار فریدون ضرغامی (اسود ) که همیشه با سرزدن به وبلاگ انجمن و تماس­های تلفنی خود ما را مورد لطف و عنایت  قرار می­دهند، نوشتم .

                        کرم خاکی و مهتاب

شنیدم کرم خاکی داد پیغام

                                      به مهتاب بلند اختر شبانگاه

که من در خاک منزل برگزیدم

                                      تو را بر اوج گردون رفته خرگاه

چرا بر زیر دستانت نظرنیست

                                      چه گردد گر شوی از حالم آگاه

چه گردد گر زروی لطف ، باری

                                      بپاشی پرتوی در قعراین چاه

جوابش داد مهتاب شب افروز

                                      که ای غافل زمهتاب سحرگاه

مرا کی قدرت ونوری ز خویش است

                                      کنم ازمهر کسب قدرت وجاه

هر آنکس آلت دست دگر شد

                                      ندارد قدرت از خود گاه وبیگاه

بپوش از درگه ما چشم امید

                                  که ما را شیوه این شد خواه ناخواه

نوشته شده توسط بهاره سعیدی  | لینک ثابت |

دوشنبه 27 خرداد1387 21:4
 

 

 

A   R A I S O N   A   S E A S O N   O R   A   L I F E T I M E

 

 

People come into your life for a reason, a season, or a lifetime.  When you figure out which it is, you know exactly what to do.

When someone is in your life for a REASON, it is usually to meet a need you have expressed outwardly or inwardly.  They have come to assist you through a difficulty, to provide you with guidance and support, to aid you physically, emotionally, or spiritually.  They may seem like a godsend, and they are.  They are there for the reason you need them to be.  Then, without any wrong doing on your part or at an inconvenient time, this person will say or do something to bring the relationship to an end.  Sometimes they die.  Sometimes they walk away.  Sometimes they act up or out and force you to take a stand.  What we must realize is that our need has been met, our desire fulfilled;  their work is done.  The prayer you sent up has been answered and it is now time to move on.

When people come into your life for a SEASON, it is because your turn has come to share, grow, or learn.  They may bring you an experience of peace or make you laugh.  They may teach you something you have never done.  They usually give you an unbelievable amount of joy.  Believe it!  It is real!  But, only for a season.

LIFETIME relationships teach you lifetime lessons; those things you must build upon in order to have a solid emotional foundation.  Your job is to accept the lesson, love the person/people (anyway);  and put what you have learned to use in all other relationships and areas of your life.  It is said that love is blind but friendship is clairvoyant.

نوشته شده توسط بهاره سعیدی  | لینک ثابت |

یکشنبه 19 خرداد1387 17:38
 

 

 

If A Dog Were Your Teacher !

You would learn stuff like...

  • When loved ones come home, always run to greet them.
  • Never pass up the opportunity to go for a joyride.
  • Allow the experience of fresh air and the wind in your face to be pure ecstasy.
  • When it's in your best interest, practice obedience.
  • Let others know when they've invaded your territory.
  • Take naps and stretch before rising.
  • Run, romp, and play daily.
  • Thrive on attention and let people touch you.
  • Avoid biting, when a simple growl will do.
  • On warm days, stop to lie on your back on the grass.
  • On hot days, drink lots of water and lay under a shady tree.
  • When you're happy, dance around and wag your entire body.
  • No matter how often you're scolded, don't buy into the guilt thing and pout - run right back and make friends.
  • Delight in the simple joy of a long walk.
  • Eat with gusto and enthusiasm. Stop when you have had enough.
  • Be loyal.
  • Never pretend to be something you're not.
  • If what you want lies buried, dig until you find it.
  • And MOST of all...
  • When someone is having a bad day, be silent, sit close by and nuzzle them gently.

 

نوشته شده توسط بهاره سعیدی  | لینک ثابت |

یکشنبه 5 خرداد1387 5:58
 

 

Being Colored !

Being Colored:
When I was born...I was BLACK.
When I grew up...I was BLACK.
When I am sick...I am BLACK
When I go out in the sun...I am BLACK.
When I go out in the cold...I am BLACK.
When I die...I am BLACK.

BUT YOU WHITE FOLK :
When you are born...You are PINK.
When you grow up...You are PEACH.
When you are sick...You are GREEN.

When you go out in the cold...You are BLUE.
When you are scared... You are WHITE.
When you go out in the sun...You are RED.

When you die...You turn PURPLE.

And you have the nerve to call me "COLORED"!

 

نوشته شده توسط بهاره سعیدی  | لینک ثابت |

کاریکلماتور6 جمعه 27 اردیبهشت1387 19:36

راحت روی صندلی بنشیند و فارغ البال این گزارش از نمایشگاه بین المللی را بخوانید .چون این دفعه کاری به شما عزیزان ندارم .

 

                                                کلاغ سفید  قبل از نمایشگاه

دوستان کلاغ سفید ، باهم قرار گذاشتیم فردا بریم نمایشگاه . نمی دانم نمایشگاه بود یا کوهنوردی . چون دستور از بالا آمده بود که همه کفش راحتی بپوشیم و کوله پشتی وقمقمه آب یخ بیاریم . تازشم باید مقعنه بپوشیم و کارت های شناسایی مون را بزنیم به مقنعه که بفهمند که چه بزرگانی به سراغشان آمدند . اما بعضی ها زیربالشون یک قمقمه شربت آب لیمو داشتند به من ندادند ، این الان بزرگترین عقده روانی زندگیه منه.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط بهاره سعیدی  | لینک ثابت |

دل پنجشنبه 9 اسفند1386 18:50
 

روزی که خداوند خلقت انسان را بنا نهاد وآن را از مشتی  خاک سلسال بی ارزش که عزرائیل از پیکره زمین بر کنده بود ، بیافرید . تمام فرشتگان و از جمله ابلیس را دعوت  به سجده بر انسان کرد اما ابلیس حسادت ورزید واز آنجا که خود را از آتش می دید و برتر از انسان، اسب سرکشی زین کرد ودشمنی ورزید . ابلیس گرداگرد انسان گشت وتمام زوایای وجود آدم را تحت نفوذ قدرت خود دید اما وقتی به دل رسید از ورود به آن بازماند واز درک آن عاجز شد . دل ، مشتی خاک بود اما با بقیه اعضا تفاوت  داشت . خزانه ای بسته بود که حتی ملائک هم از درکش عاجز بودند  . خدا فرمود این حریم حضورمن در این موجود است .  صحن و بارگاهی که من قبل از همه برآن راه یافته ام .دل ، کعبه ای بود پیش از کعبه ی ابراهیمی در زمین و آسمان .

 

دل ، کلمه ای دوحرفی است که می توان بین این دو حرف  "د" ..............." ل " ، به اندازه تمام انسانها ، تاریخ بشریت سخن راند که قلم و مرکب ها از بیان آن قاصر هستند . دل  مامنی است وسیع از جنس بلور احساس که با قوس وقزح صفات باریتعالی رنگ گرفته است  ، که کلیدش محبت  وگناه زنگاری بر آن است . کینه وحسد، آتشی خانمانسوز در این حانه ودعا جلای آن وشکر وسجده خاکساری اش است . چه زیباست که حضور مدام و پیوسته صاحب این  خانه .

دل دری است نایاب در صدف تن که برای رسیدن به آن باید صدف  راشکست .  روزی که موسی در صحرای سینا به دنبال آتشی روشن برای خود وهمراهانش بود و ندای حق به او رسید که موسی بر سرزمین طور وارد شد اما نعلینت را خارج کن . ما هم باید برای حضور پروردگار در این خانه  پیش از همه چیز نعلین صفات زشت ، تعلفات و وابستگی ها را وجودمان برکنیم .

اما چه حیف که این واژه  زیبا و پرمعنا در زیر کفش های تمدن ودلباختگی های کوتاه ، جوانان رنگ باخته  ، و شما دیگر فقط می تواند  به معنای عمیق آن در اشعارخاک خورده  شاعران برسید .

 

دل می رود زدستم صاحبدلان خدارا                        دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

 

در دنیای پرهیاهوی امروزکه ما کسی را بالاتر وارزشمندتر از خودمان نمی دانیم  ، از دل نمادی  بسیار ساده Yساخته ایم  که برروی کالاهای ارزشمند چون هدایا ، لوازم واسباب خانه ، پرده و رومیزی و حتی بی ارزش ترین چیزها مثل  دستمال توالت ها هم  استفاده می کنیم  . شاید  ما بر این نکته اصرار داریم که دل انسانی از یک قاب دستمال هم پایین تر است و نباید آن را نباید تا عرش کبریایی بالا برد. که گاهی دل را طعمه گرگان و توری برای  گیر انداختن کبوترهای ساده لوح وهزاران  نیت شر خود قرار می دهیم  که در واقع  نمی بینم که خودمان همراه این دل وسط این تور نشستیم و خود را دام گرگها انداختیم .

اما نمی دانیم که تا دیروز نماد افتخارمان که بر سینه مان می درخشید ومایه مباهات ما بود همین دل بود ، اما امروز دیگر دل سوزی و دل پروری ، کار عاقلانه ای در دنیای فناوری و ارتباطات  قلمداد نمی شود .

اما من امیدوارم که دل را همانگونه که شایسته است در معرکه و بازارمعصیت های دوران  بپرورم و آن را با پاکی و جلای اولیه به دلدار بازگردانم.

 

                                                          نوشته : مریم سعیدی

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط بهاره سعیدی  | لینک ثابت |

کاریکلماتور5 سه شنبه 9 بهمن1386 20:36

کاریکلماتور 5

 

کسپرهای انجمن

سلام به کسپرهای عزیز . باید به اطلاع برسانم  بعد از تشکیل وب لاگ و وب سایت و خاک اینتر نت مجازی خوردن وشناخته شدن در سایت ها ی جهانی ، ارتباط با اعضای خود را به طرز نوینی آغاز کرده است تا بتواند از طریق تلپاتی ، روانی ... پا در عرصه ماوراءالطبیعه گذاشته واز این طریق دریچه ای نوین برای ارتباطات گسترده در دهکده جهانی فردا باشد.

 

دور میز ، فقط خانم بلارک ، دبارت محترم ، پروین آقایی که به تازگی خلعت وردای موسسی را پوشیده است که واقعا لایق آن می باشد و آقای انتصاری مهنس محترم و پایه ، سه پایه ، چهارپایه انجمن به همراه نخودی محمد حسین  انجمن نشسته اند .

خانم بلارک دفتر امور انجمن را می گشاید وشروع به خواندن کارهای نکرده می کند تا دست به زانوی اعضا خود برخیزد وجان بگیرد .خانم بلارک شروع به خواندن می کند لطفا همه گوشهای خود را تیز کنید .(آخه بنده خدا به غیر از 2 تا گوش خودت فقط  6تا گوش دیگه اینجاست) اما در نظر داشته باشید که کسپرهای دیگر هم در کنار آنها در رفت وآمد هستند .

کسپر مقدم سرش را پایین انداخته وفقط گوش می کند ( جون خودتون ، یک گوشتون در نباشد یکی دروازه )

کسپر نوین روز ( HAPPY NEW  DAY)، زیر لب می گه ، ما می گیم شاه نمی خوایم نخست وزیر عوض می شه (آقا می خواید شاه باشید،  وزیر باشید ، سیاهی لشگر باشید ، تاج سر باشید ) هر چی می خواید باشید فقط فعال باشید .

کسپر یزدانی ، یک برگه کوچولو برداشته و داره هی خط خطی می کنه وهی لیست از کارها بر می داره ( ننویسید ، عمل کنید . حالا دلتون خواست هم بنویسید تا یادتون بمونه )

کسپر دایی ، ما یک گوشه این سفره را می گیریم و هر کاری بخواید انجام می دیم ( وا دایی ، از کی تاحالا ما اینجا بخور بخور داشتیم .چه حرفهایی می گی .ما می گیم" کار" شما می گید "نهار" ما می گیم" فعالیت " شما می گید " استراحت ".. اما خدایش تا جایی که می تونسته دویده .

کسپر ترکی ، اینقدر روحش دور شده که هاله از بدنش بین کسپرها مونده ، چی بگم والله.

کسپر حیدری ، مرد بسیجی ، آقا از اون عاشق پیشه دین است .چی کارش دارید .بچه می خواهد بره خیمه حسین . تازه اگر این کسپر  اینجا را کسپر رفقای بسیجی اش نکرده خدارو شکر کنید . السلام علیک یا ابا عبدالله .

کسپر ارجنگ  ، سوپر استار ما بود . البته ایشان یک مدتی حضوری مرئی داشتند اما بعد از پایان همایش ، مرگ این کسپر هم از راه  رسید .

حالا خانم بلارک مدام امور را می خواند و مدام تو ذهنش  با تلپاتی به رای کسپرها فکر می کنه کسپر مقدم موافق 1  ، کسپر نوین روز مخالف 1 دیگه از موافقا ، کسپر حیدری مخالف ...6 تا 7 تا .... حالا منتظر است که کسپرها دستشون را بالا بگیرند که داوطلب کار بشوند .

آخه یلدا ، عینک تو بزن نمی بینی ، ببین چقدر دست کسپرها مون بالاست .وقتی تو عینک بدبینی می زنی چرا در مورد مردم  قضاوت  بد می کنی . ببین چه شوق وذوقی از خودشون نشون می دن .یلدا جون  چرا این کسپرها را درک نمی کنی ؟

این کسپرها که مثل ما زنده ها که اینجا مجرد ویالغوز هستیم واز طرفی جزء کارگرهای شهرداری هستیم که مدام خیابانهای متر می کنیم ، نیستند که !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آنها می خواهند صبحانه خودشون را کنار سایر کسپرهای خانوادشون وشاید توی رختخوابشون میل کنند ، آخه صبحانه وعده مهم غذایی است که نباید آن را سرسری گرفت و صبحانه در رشد بدن ومغز بسیار مهم است .

حالا چرا یلدا جون توچرا از این بچه های برف وسرما ندیده این انتظارو  داری که با تو بیان شهرداری ، شورای شهر ، کتابا وکاراتو انجام بدن . نمی گی سرما می خورن ، نمی گی سُر می خورند نمی گی موهای فشن شدشون زیر کلاه خراب می شه ، آخر یک کم انصاف داشته باشد بابام .

 

تازه ، آنها کار دارند ، وقتشون باید برای خودشون استفاده کنند .حالا تو چرا گیر دادی خودت که بیکاری هستی تازه همه جا با دبیر محترم انجمن کار دارن ما بعدن میان  . کی می ریم اردو دلمون گرفته .اما از الان بگم نه کتری میارم نه زیرانداز نه فلاکس .

کسپرها خوشحالند ودیدی چقدر کارها انجام شد وراه افتاد . این از مزایای ارتباط ماورالطبیعه ای در عصر ارتباطات ماست .

 

 

کلاغ سفید

 

نوشته شده توسط بهاره سعیدی  | لینک ثابت |

شنبه 22 دی1386 21:43

 

حضرت امام حسين (عليه السلام) فرمودند:

إنَّ الْمُؤْمِنَ لا يُسىءُ وَ لا يَعْتَذِرُ، وَ الْمُنافِقُ كُلَّ يَوْم يُسىءُ وَ يَعْتَذِرُ.

همانا شخص مؤمن خلاف و كار زشت انجام نمى دهد و عذرخواهى هم نمى كند. ولى فرد منافق هر روز مرتكب خلاف و كارهاى زشت مى گردد و هميشه عذرخواهى مى نمايد.

 

 

نوشته شده توسط بهاره سعیدی  | لینک ثابت |

شنبه 22 دی1386 21:34
 

 

حضرت امام حسين (عليه السلام) فرمودند:

إعْمَلْ عَمَلَ رَجُل يَعْلَمُ أنّه مأخُوذٌ بِالاْجْرامِ، مُجْزى بِالاْحْسانِ.

كارها و أمور خود را همانند كسى تنظيم كن و انجام ده كه مى داند و مطمئن است كه در صورت خلاف تحت تعقيب قرار مى گيرد و مجازات خواهد شد. و در صورتى كه كارهايش صحيح باشد پاداش خواهد گرفت.

بحارالأنوار: ج 2، ص 130، ح 15 و ج 75، ص 127، ح 10.

 

نوشته شده توسط بهاره سعیدی  | لینک ثابت |

سه شنبه 27 آذر1386 19:32

 

Beauty Tips !

 

 

For attractive lips, speak words of kindness.

For lovely eyes, seek out the good in people.

For a slim figure, share your food with the hungry.

For beautiful hair, let a child run his or her fingers through it once a day.

For poise, walk with the knowledge you'll never walk alone.

People, even more than things, have to be restored, renewed, revived,  reclaimed, and redeemed; Never throw out anybody.

Remember, If you ever need a helping hand, you'll find one at the end of your arm.

As you grow older, you will discover that you have two hands, one for helping yourself, the other for helping others.

The beauty of a woman is not in the clothes she wears, the  figure that she carries, or the way she combs her hair. The beauty of a woman must be seen from in her eyes, because that is the doorway to her heart, the place where love resides.

The beauty of a woman is not in a facial mole, but true beauty in a woman is reflected in her soul. It is the caring that she lovingly gives, the passion that she shows, and the beauty of a woman with passing years only grows!

نوشته شده توسط بهاره سعیدی  | لینک ثابت |

تصور ذهنی من از همایش پنجشنبه 22 آذر1386 20:21
 

 به دلیل مسائل امنیتی . سیاسی . اجتماعی .... این مطلب  تا سه روز توی سایت باقی می ماند.

توجه !                                                                                       توجه!

 

 

اولین همایش گردهمایی کمیته کنفرانس انجمن مترجمان پارسی کرج – تهران  ....کره زمین ...کهکشان راه شیری...

 

قبل از شروع همایش شما اصوات ناموزن موبایل، هم همه ، جیغ خواهر کوچولوتون که زیر دست وپا مانده ، صدای دوستون که من اینجا برات جا گرفتم ..سلام استاد ، خوش آمدید را  می شنوید . و شما کورمال کورما ل- چون چراغ های سالن قبل از واپسین لحظات نمایش خاموش می شوند، صندلی خود را پیدا می کنید که قبل از اون کفش نوی هزاران نفر را لگدمال کردید.

 

آقای حیدری با موهای برف نشسته   و با چشمان بسته میره پشت تریبون مریبون  شروع به تلاوت آیاتی از سوره  مبارک ((جن ))می کنه ، این دار و دست هایی که کم از بچه جن ندارن برای نفر 28 مسابقات قرآن کرج اَحسنت اَحسنت می گویند .

بعد آقای حیدری دوباره با همان چشمان بسته از جلوی سِن کنار می رود وبعد سرود ملی پخش می شود .....سَر زد از افق 6 تا تخم مرغ ...که هممون مثل فنر از روی صندلی هایمان بلند می شویم، بغیر از اونایی که هنوز اولین همایش گردهمایی کمیته کنفرانس شروع نشده از لذت فراوان در خواب عمیق فرو رفتند و دارن خواب هفت پادشاه وملکه برفی رامی بیند  که خانم مالمیر مسئول  فیلمبرداری داره از پخش سرود عکس می گیره واسرار داره که سرود تو عکس باشه !

آقای دایی حسینی ،عینک دودی بر چشم  زده تا دنیا را ببینه اما دنیا اون را نبینه ! و اینگونه می آغازد " به نام حضرت دوست که هرچه می کشم از اوست " سلامٌ علیکم برشما گرامیان ، بزرگان ، اهالی محل ،  دوست موس ها ، بَروبچه  وداش ماشاها .

انشا ء الله که حالتان خوب بید ودماغتان چاق بید وروزگا ربرکام دل بید.

حالا مادر آقای دایی حسینی از توی جمعیت داره اشک های گوشه چشمش را پاک می کنه و مدام می گه " الهی قربون دست وپای بلوریت برم مادر "

حتمن برید ادامه مطلب را بخونید


ادامه مطلب
نوشته شده توسط بهاره سعیدی  | لینک ثابت |

سه شنبه 20 آذر1386 19:46
 

 

T H E   A B C   O F   F R I E N D S H I P

A friend does most of these:

(A)ccepts you as you are
(B)
elieves in "you"
(C)
alls you just to say "HI"
(D)
oesn't give up on you!

(E)
nvisions the whole of you (even the unfinished parts)
(F)
orgives your mistakes
(G)
ives unconditionally
(H)
elps you
(I)
nvites you over

(J)
ust "be" with you
(K)
eeps you close at heart
(L)
oves you for who you are
(M)
akes a difference in your life

(N)ever Judges
(O)
ffer support
(P)
icks you up
(Q)
uiets your fears
(R)
aises your spirits

(S)
ays nice things about you
(T)
ells you the truth when you need to hear it
(U)
nderstands you
(V)alues you

(W)
alks beside you
(X)
-plains thing you don't understand
(Y)
ells when you won't listen and
(Z)aps you back to reality

 

خدایش  برید تو نظرا کارتون دارم!

نوشته شده توسط بهاره سعیدی  | لینک ثابت |

پنجشنبه 15 آذر1386 21:53

 

 

 

One !

One song can spark a moment,
One flower can wake the dream.
One tree can start a forest,
One bird can herald spring.

One smile begins a friendship,
One handclasp lifts a soul.
One star can guide a ship at sea,
One word can frame the goal.

One vote can change a nation,
One sunbeam lights a room.
One candle wipes out darkness,
One laugh will conquer gloom.

One step must start each journey,
One word must start each prayer.
One hope will raise our spirits,
One touch can show you care.

One voice can speak with wisdom.
One heart can know what's true.
One life can make the difference,
you see it's up to You!

Don't ever forget how very Important You Are

 

 

نوشته شده توسط بهاره سعیدی  | لینک ثابت |

یکشنبه 11 آذر1386 19:27

 

 

The Most Important Body Part

 

My mother used to ask me what is the most important part of the body.

Through the years I would take a guess at what I thought was the correct answer. When I was younger, I thought sound was very important to us as humans, so I said, "My ears, Mommy. " She said, "No. Many people are deaf. But you keep thinking about it and I will ask you again soon."

Several years passed before she asked me again. Since making my first attempt, I had contemplated the correct answer. So this time I told her, Mommy, sight is very important to everybody, so it must be our eyes." She looked at me and told me, "You are learning fast, but the answer is not correct because there are many people who are blind."

Stumped again, I continued my quest for knowledge and over the years, Mother asked me a couple more times and always her answer was, "No. But you are getting smarter every year, my child."

Then last year, my grandpa died. Everybody was hurt. Everybody was crying. Even my father cried. I remember that especially because it was only the second time I saw him cry. My Mom looked at me when it was our turn to say our final good-bye to Grandpa. She asked me, " Do you know the most important body part yet, my dear?" I was shocked when she asked me this now. I always thought this was a game between her and me.

She saw the confusion on my face and told me, "This question is very important. It shows that you have really lived in your life. For every body part you gave me in the past, I have told you were wrong and I have given you an example why. But today is the day you need to learn this important lesson." She looked down at me as only a mother can. I saw her eyes well up with tears. She said, "My dear, the most important body part is your shoulder. "

I asked, "Is it because it holds up my head?"

She replied, "No, it is because it can hold the head of a friend or a loved one when they cry. Everybody needs a shoulder to cry on sometime in life, my dear. I only hope that you have enough love and friends that you will always have a shoulder to cry on when you need it."

Then and there I knew the most important body part is not a selfish one. It is sympathetic to the pain of others. People will forget what you said ... People will forget what you did ... But people will NEVER forget how you made them FEEl.

نوشته شده توسط بهاره سعیدی  | لینک ثابت |

کاریفتو دوشنبه 5 آذر1386 21:33

 

این هم تصویر ، بزرگترین تروریست دنیای خنده غرب .آب در کوزه وآنها تشنه لب می گردند

نوشته شده توسط بهاره سعیدی  | لینک ثابت |

دوشنبه 5 آذر1386 21:20

 

 

 

Cracked Pots !

A water bearer in India had two large pots, each hung on each end of a pole which he carried across his neck. One of the pots had a crack in it, and while the other pot was perfect and always delivered a full portion of water at the end of the long walk from the stream to the master's house, the cracked pot arrived only half full. For a full two years this went on daily, with the bearer delivering only one and a half pots full of water to his master's house. Of course, the perfect pot was proud of its accomplishments, perfect to the end for which it was made. But the poor cracked pot was ashamed of its own imperfection, and miserable that it was able to accomplish only half of what it had been made to do.

After two years of what it perceived to be a bitter failure, it spoke to the water bearer one day by the stream. "I am ashamed of myself, and I want to apologize to you."

"Why?" asked the bearer. "What are you ashamed of?"

"I have been able, for these past two years, to deliver only half my load because this crack in my side causes water to leak out all the way back to your master's house. Because of my flaws, you have to do all of this work, and you don't get full value from your efforts," the pot said.

The water bearer felt sorry for the old cracked pot, and in his compassion he said, "As we return to the master's house, I want you to notice the beautiful flowers along the path."

 

ادامه دارد ...

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط بهاره سعیدی  | لینک ثابت |

کاریفتو ( cariphoto) جمعه 2 آذر1386 10:37

 

آخه چه دوستی!!!! . بعد می گن  مثل سگ وگربه به هم افتادن . آخه چرا اینقدر دروغ؟

 

 

در آرزوی پرواز . چه لذت بخشه که شما برای سوارشدن به تاکسی هوایی مراجعه می کنید .

 

                                          

نوشته شده توسط بهاره سعیدی  | لینک ثابت |