Love and Time
Once upon a time, there was an island where all the feelings lived: Happiness, Sadness, Knowledge, and all of the others, including Love. One day it was announced to the feelings that the island would sink, so all constructed boats and left. Except for Love.
Love was the only one who stayed. Love wanted to hold out until the last possible moment.
When the island had almost sunk, Love decided to ask for help.
Richness was passing by Love in a grand boat. Love said,
"Richness, can you take me with you?"
Richness answered, "No, I can't. There is a lot of gold and silver in my boat. There is no place here for you."
Love decided to ask Vanity who was also passing by in a beautiful vessel. "Vanity, please help me!"
"I can't help you, Love. You are all wet and might damage my boat," Vanity answered.
Sadness was close by so Love asked, "Sadness, let me go with you."
"Oh . . . Love, I am so sad that I need to be by myself!"
Happiness passed by Love, too, but she was so happy that she did not even hear when Love called her.
Suddenly, there was a voice, "Come, Love, I will take you." It was an elder. So blessed and overjoyed, Love even forgot to ask the elder where they were going. When they arrived at dry land, the elder went her own way. Realizing how much was owed the elder,
Love asked Knowledge, another elder, "Who Helped me?"
"It was Time," Knowledge answered.
"Time?" asked Love. "But why did Time help me?"
Knowledge smiled with deep wisdom and answered, "Because only Time is capable of understanding how valuable Love is."
My God
How do I love thee? Let me count the ways
I love thee to the depth and breadth and height
My soul can reach, when feeling out of sight
For the ends of Being and ideal Grace
I love thee to the level of every day's
Most quiet need, by sun and candlelight
I love thee freely, as men strive for Right
I love thee purely, as they turn from Praise
I love with a passion put to use
In my old griefs, and with my childhood's faith
I love thee with a love I seemed to lose
With my lost saints, I love thee with the breath
Smiles, tears, of all my life! and, if God choos,
I shall but love thee better after death

در گاهشماری باستانی ایران گفتیم که سال ایرانی 12ماه و هرماه 30 روز در نتیجه می شود 360، اما سال بعد 5 روز و 5 ساعت و 48 دقیقه و 46 ثانیه بعد آغاز می شود. این 5 روز را به نام گاهان اشو زرتشت نام نهادند. در میان اقوام کهن اعتقاد بر این بود که این 5 روز آخر سال خارج از زمان جهانی است و این مدت متعلق است به مردگان یا همان چیزی که ایرانیان به آن می گویند فروهر faravahara یا فره وشی که در پهلوی forohar شده است. به این 5 روز پنجه ی دزدیده شده می گفتند.
در کتاب بندهشن (بندهش از دو واژه بن (پایه) + دهشن (آفرینش) درست شده که می شود گفت با سفر آفرینش (کتاب آفرینش) ادیان سامی یکی است) در مورد فروهرها این چنین آمده است: "اورمزد انسان را پنج نیرو آفرید که عبارتند از تن، جان، روان، ادونگ و فروهر. بدن یا تن جزء مادی است و جان پیوستگی بسیار با باد دارد و مانند آن سبک و گریزنده است. روان نیرویی است در بدن که می تواند ببیند و بشنود و بگوید و... اودنگ (که به زیان امروزی می شود آیینه) همان تصویر ،شکل و صورت است و جای آن در کره ی خورشید است. اما فروهر نیرویی است که از نزد اورمزد می آید. پس از مرگ بدن نیز به نزد اوزمزد باز می گردد".
در اعتقادات کهن ایرانی اهورامزدا آفرینش را در شش نوبت از سال آفرید. برای همین است که در گاهشمار ایرانی هفته وجود ندارد. این نوبت های آفرینش را گاهنبار یا گهنبار می نامند.
این شش گاهنبار عبارتند از:
1- میدیوزرم گاه (آفرینش آسمان)
2- میدیوشم گاه (آفرینش آب)
3- پتی شهیم گاه (آفرینش زمین)
4- ایاسریم گاه (آفرینش گیاهان)
5- میدیاریم گاه (آفرینش چهارپایان)
6- همس پت میدیم گاه (آفرینش انسان)
هریک از این گاهنبار ها 5 روز به درازا می کشد. اولین آن ها از روز خور تا دی به مهر اردیبهشت و آخرین آنها در روز های کبیسه سال است که نام گاثهای اشو زرتشت را بر روی آنها گذاشته اند. در همین روزها است که جشن فره وشی ها برگزار می شود.
مروری کوتاه به آنچه گفته شد به ما نشان می دهد که:
1- پنج روز آخر سال به اعتقاد اقوام کهن هند و اروپایی و همچنین دیگران مانند سومریان بابلیان ایلامیان و مصریان خارج از زمان جهانی بوده است وبه مردگان تعلق داشته است.
2- در این 5 روز به اعتقاد هندو ایرانیان انسان آفریده شده است.
3- این روزها با فروهرها ارتباط دارند.
اعتقاد بر این بوده است که در روزهای کبیسه، فروهر مردگان به این جهان باز می گشتند و به دیدار خانواده ها و آشنایان خود می رفتند. اعتقاد بر این بود که خانواده ی درگذشته با روشن کردن آتشی که به آن سوریک (ik پسوند نسبت در زبان پهلوی ساسانیک و به معنای سرخ است) گفته می شده؛ فروهر درگذشتگان خود را راهنمایی می کردند که خانه ی خود را پیدا کنند. این آتش بعد از فرو رفتن خورشید در روز انارام از ماه آرمئتی سپندارمذ روشن می شود و در تمام روز های همس پت میدیم گاه و تا نوروز روشن می ماند. در کنار آتش سوریک که در زبان فارسی دری نوین به سوری بدل شده است گل، شراب، شیرینی، غذا، پر مورد و سرو برای فروهر ها بالای بام می گذاشتند تا اینکه فروهرها از اینکه به یاد آنها هستند از خانواده های خود خشنود گردند. آتش سوریک در مجمرهای خانگی که نشان زنده بودن خاندان و دودمان بود نگهداری می شده است و در روی آن کندور می سوختند و برای فروهر خود نماز می خواندند.
آنچه گفته شد فلسفه ی آتش افروزی برای فروهر در گذشتگان در 5 روز پایان سال بود. اما پس آتش چهار شنبه سوری چیست؟
افروختن آتش در چهار شنبه ی پایان سال و جشن سوری در دوره ی بعد از دورن شده تازیان به ایران رواج پیدا کرده است. با درون شدن تازیان به ایران بسیاری از آیین ها و جشن های ایرانی کم رنگ و حتی برخی از آنها از بین رفت و فرهیختگان و دل سوختگانی که قصد نگاهداری آیین های خود را داشتند در برخی موارد تا می توانستند آیین های ایرانی را با لباس دین اسلام نگاهبانی کردند (نمونه بارز آن در مورد مکان های گرامی ایرانی، آرامگاه کوروش بزرگ است؛ که در هنگام درون شد تازیان با نام مقبره مادر سلیمان نبی از تخریب آن جلو گیری کردند). جشن سوری نیز به نظر می آید از همین پوشش ها و تفسیر ها بوده است و برای زنده نگاهداری آیین آتش افروزی با لباس دینی جدید آرایش خورد و چهارشنبه سوری را متولد کردند .
می دانیم که امویان تازی بسیار با ایرانیان و ایرانی گری دشمن بودند. ایرانیان با درون شد تازیان، آیین های خود را مخفیانه و نهان برگزار می کردند و جشن پیدایش آتش که همان سده است را برای نخستین بار بعد از دورن شدن تازیان به ایران به صورت آشکار در سال 312 خورشیدی (323 قمری) به دست بزرگ مردی از تبار ساسانیان به نام مردآویج در اصفهان برپا کردند. مجال اندک هنگامی به ایرانیان دست داد که بزرگ مرد ایرانی ابومسلم خراسانی امویان را بر انداخت. عباسیان که وام دار ایرانیان بودند روی خوشتری به ایرانیان نشان می دادند. حکام عباسی با بر پایی جشن های مهرگان و سده بیشتر قصد دریافت هدایای استان های ایرانی را داشتند. ولی ایرانیان که فرصت را غنیمت می دیدند به احیای نسبی فرهنگ کهن خود کمر بستند و بسیاری از جشن ها و آیین ها را که تا آن روزها نهان بود آشکارا بر پا کردند. حتی در دوران هارون و مامون عباسی بسیاری از کتاب ها و نوشته های پهلوی با امکانات دولتی به عربی یا فارسی دری نوین برگردان شد.
در یکی از سال ها که جشن سوری آزاد تر و گسترده تر برگزار می شد این جشن مقارن شد با شب چهار شنبه و چون اعراب چهارشنبه را روزی نحس می دانند جشن سوری را در شب چهارشنبه آخر سال ترتیب دادند. توجه داشته باشید که در گاهشمار ایرانی هفته وجود ندارد. پس چهارشنبه یا هر شنبه ی دیگر در گاهشمار ایرانی منتفی است .باز اگر به روزهای ایرانی نگاه کنید همه ی 30 روز، نام اهورا مزدا و امشاسپندان و ایزدان را دارا هستند. پس نه تنها ایرانیان روزی را نحس نمی دانستند بلکه همه ی روز های ماه و سال را خجسته می دانستند. گفتیم که آتش سوریک در 5 روز آخر سال روشن بوده است نه تنها در یک شب. تثبیت این روز را به عنوان جشن سوری به زمان هارون و برخی به مامون عباسی نسبت داده اند که به نظر من با پیشینه ایرانی دوستی و کمک های ایرانیان به این دو زیاد دور از عقل هم نیست. می گویند عباسیان خود در این جشن ها شرکت می کردند و برای شادی بیشتر مجلس پرندگانی را نفت آلود می کردند و آتش می زدند و به پرواز وا می داشتند.
جشن چهارشنبه سوری مانند دیگر جشن های ایرانی آیین های ویژه خود را دارد که به اختصار بررسی می کنیم:
1- آجیل مشکل گشا: این آجیل همان لرکlurk یا آجیل گاهنبارها است که در میان زرتشتیان با ترکیب هفت گونه خشک بار شامل، پسته، بادام، سنجد، برگه ی هلو، انجیر و خرما تشکیل می شود؛ که گاهی نارگیل، قیسی و مویز و نبات هم به آن می افزایند.
2- فال گوش: در مناطق زرتشتی نشین با ایستادن در زیر بام ها خواستار شنیدن پیامی از وی فروهی ها می باشند.
3- فال کوزه: در این شب درون کوزه اشعاری (بیشتر حافظ) را درون کوزه ای همراه با چیزی از افراد مانند انگشتر یا گوش واره می انداختند و کودکی یک شعر و یک شی را در می آورد که نشان فال وی بود.
4- کجاوه بازی یا شال اندازی: که با آویختن کجاوه کوچکی که می سازند و یا شال کمر از بالای بام خواستار هدیه می شوند.
5- قاشق زنی: که بیشتر جنبه سر گرمی دارد و جوانان با انداختن چادر روی خود را می پوشانند و با زدن قاشق به هم به جلوی خانه ها رفته و خواستار هدیه می شوند.
6- کوزه شکنی: با شکستن کوزه ای آب ندیده (نو) خواستار رفع بلا و قضا می شوند.
7- گره کشایی: در این شب کسانی که فکر می کنند بختشان بسته است، با گره زدن بخشی از دستمال یا روسری خویش بر سر راهی می ایستند و از اولین کسی که می گذرد می خواهد گره را باز کند تا بخت او هم باز شود.
8- آش چهارشنبه سوری: صاحب نذر با اعلام پختن آش از دیگران می خواهد که نذری اگر دارند بیاورد و در آش شریک شوند.

There are many accounts as to the beginning of Mehregan:
Mehregan is a day of victory when Angels helped Fereydoon and Kaveh become victorious over Zahak. They imprisoned him in the
Mehregan is the day God gave light to the world that had previously been dark.
On this day Mashya and Mashyaneh (a concept of Semitic Adam and Eve) were created.
On this day the sun was created.
Among all Iranian festivities, the two most important feasts were considered to be Norouz
and Mehregan.
Celebrating Mehregan
For this celebration, the participants wear new clothes and set a decorative, colorful table. The sides of the tablecloth are decorated with dry wild marjoram. The holy book Avesta, a mirror and Sormeh Dan (antimony cellar) are placed on the table together with rose water, sweets, flowers, vegetables and fruits, especially pomegranates and apples. A few silver coins and senjed seeds (fruit of the lotus tree) are placed in a dish of pleasant smelling wild marjoram water. Almonds and pistachio are also used.
A burner is also part of the table setting for kondor (frankincense) and espand (rue seeds) to be thrown on the flames.
At lunch time when the ceremony begins, everyone in the family stands in front of the mirror to pray. Sherbet is drunk and then as a good omen, antimony is rubbed around their eyes. Handfuls of wild marjoram, senjed seeds and noghl (sugar plum) are thrown over each others heads while they embrace one another.
In some of the villages in

A Man and His Dog !
A man and his dog were walking along a road. The man was enjoying the scenery, when it suddenly occurred to him that he was dead. He remembered dying, and that his faithful dog had been dead for many years. He wondered where the road was leading them. After a while, they came to a high, white stone wall along one side of the road. It looked like fine marble. As he reached the wall, he saw a magnificent gate in the arch, and the street that led to the gate made from pure gold. He and the dog walked toward the gate, and as he got closer, he saw a man at a desk to one side.
When he was close enough, he called out, "Excuse me, where are we?"
"This is heaven, sir," the man answered.
"Wow! Would you happen to have some water? We have traveled far," the man said.
"Of course, sir. Come right in, and I'll have some ice water brought right up."
The man gestured, and the gate began to open.
"Can my friend," gesturing toward his dog, "come in, too?" the traveler asked.
"I'm sorry, sir, but we don't accept pets."
The man thought a moment, remembering all the years this dog remained loyal to him and then turned back toward the road and continued the way he had been going. After another long walk he came to a plain dirt road, which led through a farm gate that looked as if it had never been closed. There was no fence. As he approached the gate, he saw a man inside, leaning against a tree and reading a book.
"Excuse me!" he called to the reader. "Do you have any water? We have traveled far."
"Yes, sure, there's a faucet over there." The man pointed to a place that couldn't be seen from outside the gate. "Come on in and help yourself."
"How about my friend here?" the traveler gestured to his dog.
"There should be a bowl by the faucet; he is welcome to share."
They went through the gate, and sure enough, there was an old-fashioned faucet with a bowl beside it. The traveler filled the bowl and took a long drink himself, then he gave some to the dog. When they were full, he and the dog walked back toward the man who was standing by the tree waiting for them.
"What do you call this place?" the traveler asked.
"This is heaven," was the answer.
"Well, that's confusing," the traveler said. "The man down the road said that was heaven, too."
"Oh, you mean the place with the gold street and pearly gates? Nope. That's hell."
"Doesn't it make you mad for them to use your name like that?"
"No. We're just happy that they screen out the folks who'd leave their best friends behind in exchange for material things."
بشتابید بشتابید... اینجا یا اینجا یا اینجا را کلیک کنید تا کنکور
قبول شید؟!![]()
نه بابا! فقط برای گرفتن دفترچه شماره یک برید سایت دبلیو دبلیو دبلیو دات سنجش دات ارگ!![]()
چیه خیلی سخته تایپ کردنش حتما باید لینکشو بذارم؟!![]()
![]()
![]()
![]()
درد واره ها
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
قیصر امین پور
امروز سه شنبه ، هشتم آبان ماه مردی از سرزمین شعر و ترانه پرکشید که شعرهای زیبایش برای من بسیار خیال انگیز و خواندنی بودنند و متاسفم که دنیای خیال شاعرانه ما باید جای خالی او وشعرهای زیبایش را بردوش کشد . قیصر نتوانست تا ابد درکنارماباشد اما اشعارش ابدی شدند .
مریم سعیدی
سرکار خانم بلارک
با کمال تاسف وتاثر درگذشت نابهنگام دایی محترمتان
را تسلیت عرض نموده واز خداوند متعال برای آن
عزیز از دست رفته رحمت الهی وبرای بازماندگان
محترم صبروشکیبایی مسالت می نماییم .
اعضای انجمن مترجمین پارسی
100 Years Ago...
A lot of this is applicable to our grandparents, and even some of our parents.
It May Be Hard to Believe That A Scant 100 Years Ago...
MARAYAM SAEEDI
"Only two things are infinite, the universe and human stupidity, and I'm not sure about the former."
Albert Einstein (1879-1955)
"A lie gets halfway around the world before the truth has a chance to get its pants on."
Sir Winston Churchill (1874-1965)
"I do not feel obliged to believe that the same God who has endowed us with sense, reason, and intellect has intended us to forgo their use."
Galileo Galilei
"The artist is nothing without the gift, but the gift is nothing without work."
Emile Zola (1840-1902)
"This book fills a much-needed gap."
Moses Hadas (1900-1966) in a review
"The full use of your powers along lines of excellence."
definition of "happiness" by John F. Kennedy (1917-1963)
"I'm living so far beyond my income that we may almost be said to be living apart."
e e cummings (1894-1962)
"Give me a museum and I'll fill it."
Pablo Picasso (1881-1973)
"Assassins!"
Arturo Toscanini (1867-1957) to his orchestra
"In theory, there is no difference between theory and practice. But in practice, there is."
Yogi Berra
بدها خوب ها
مریمOOOOOOOO اعضاء انجمن *************
راستش وقتی بچه دبستانی بودم ، همیشه از اینکه مبصر کلاس ، من را تو اسم بدها بنویسه خیلی نگران وناراحت می شدم واگه برحسب اتفاق کاری می کردم که اسم می رفت تو اسم بدها ، از ترس اینکه نکنه ناظم بیاد وروی تخته را ببینه وچشمش به اسم من بیفته ،سعی می کردم که یک طوری اسم خودم از اونجا پاک کنم.
حالا تو این ماه عزیز ، خودم می دانم خواسته یا ناخواسته با عث رنجش خیلی ها شدم. این مطلب را نوشتم تا از خانم ها بلارک ، آقایی ، مقدم ،... وآقایان حیدری ، انتصاری ، ... معذرت بخواهم .
معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که می خواهد با آنها بازی کند .اوبه آنها گفت که فردا هرکدام یک کیسه پلاستیکی بردارند ودرون آن به تعداد آد م هایی که از آنها بدشان می آید، سیب بریزند وبا خود به کودکستان بیاورند.فردابچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند.در کیسه بعضی 2تا،بعضی ها 4تا ، بعضی ها تا 7 سیب بود.
معلم به بچه ها گفت تا یک هفته هرکجا که می روند کیسه پلاستیکی را باخودببرند.روزها به همین ترتیب گذشت وکم کم بچه ها شروع به شکایت از بوی ناخوش سیب های گندیده ،به علاوه آنهایی که سیب بیشتری درکیسه داشتند از حمل این بار سنگین خسته شده بودند.![]()
پس از گذشت یک هفته ، بازی بالاخره تما م شد وبچه ها راحت شدند .معلم از بچه ها پرسید (( از این که سیب ها را با خود یک هفته حمل می کردید چه احساسی داشتید؟)) بچه ها از این که مجبور بودنند سیب های بدبو وسنگین را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند.![]()
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی چنین توضیح داد : (( این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم های که دوستشان ندارید در دل خود نگاه می دارید وهمه جا با خود می برید. بوی بد کینهم ونفرت ، قلب شما را فاسد می کند وشما آن را همه جا همراه خود حمل می کنید .حالا که شما بوی بد سیب ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می توانید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟
))
مریم سعیدی
josh lucas![]()
Blond, blue-eyed Josh Lucas (who early in his career was billed as Joshua Lucas) has carved a niche portraying cynics, cads and ne'er-do-wells. While he yet may not have had the breakthrough role that would make him a household name. he has emerged as a fine and prolific character actor, capable of earning the audience's sympathies or condemnation.
Born in
ادامه مطلب
از در اتاق دکتر آمد بیرون و گفت: دکتر کارت داره. رفتم تو اتاق. پرسیدم دکتر چی شده؟ مشکلش چیه؟ دکتر لبخندی زد و گفت دچار توهم شده. یه جور اعتماد به نفس کاذب. گفتم یعنی چی؟ گفت یعنی با 160 سانت قد فکر میکنه میتونه عضو تیم ملی بسکتبال بشه و با اون بینی شکسته فکر میکنه شبیه تام کروزه و پیکان جوانانه زرد قناریش با اون لاستیکای دور سفیدش رو مرسدس 2007میبینه و وقتی پشت فرمون میشینه فکر میکنه آلونسو با پارتی بازی جاشو گرفته. بدتر از همه عاشق دختر صاحب کارخونشون شده .حالا بگو چرا؟ چون میگه همیشه با لبخند ازم میخواد که ماشینش رو بشورم و آشغالا رو بزارم دمه در و کلا مشخصه که یک دل نه صد دل عاشقم شده.
با ناراحتی به دکتر میگم حالا چی کار باید کرد؟ میگه لطفا یه آینه قدی بزارید تو اتاقش و ازش بخاین هر 8 ساعت یه بار خودش رو تو اینه نگاه کنه. البته خیلی نگران نباشین چون این موضوع بین ...... خیلی شایعه.
اینجام نظر ندین... چون نمیخونمش![]()
ادامه مطلب
مسعود نوین روز
چقدر متن بیمزه میزارینها![]()
اینم یه متن باهال. واسه خنده نیست واسه عبرته!!!![]()
نظرم ندین چون حال ندارم بیام ببینم ۵تا شده!!!
ادامه مطلب
Successful individuals
A recent study has analyzed the features successful people in common. According to the study, most successful people have 10 traits in common.
How many of these 10 traits do you have?
1) The way you think is important. Remember to "think positive".Visuailse success, not failure.Avoid negative environments and people.You are what you think.
2) Focus on your dreams and goals.Be specific about your goals.For example ,say" I am taking a cooking course next month",rather than "I would like to take a cooking course sometime". Create a plan to reach your goals and stick to them.
3) Take action.Goals alone have no meaning.You need to take action to make them real.Don`t let fear hold you back.
4) Never stop learning. Take cources; go back to school, read books. If you are interested in a topic, make time to learn about it. Keep learning new skills.
5) Be persistent and work hard.You`ve probably heard the expression "success is a marathon, not a sprint". Keep your eye on the goal and keep working toward it.Don`t give up.
6) Learn to analyze details. Get all the facts and ask for different opinions. It is then you can make wiser decisions. Acknowledge your mistakes, but don't beat yourself up. Learn from your own mistakes.
7) Focus on your goal. When you believe in something, put your attention and energy there.Don`t let people or things distract you.
8) Be innovative. Be true to yourself and have your own ideas. Following the crowd is usually a sign of mediocrity.
9) Communicate with people effectively. Communicate your thoughts and desires honestly and encourage others to communicate honestly with you. Practice understanding other people.
10) Be honest and dependable and responsible. Never cheat orlie.When you make a promise, keep it. When you make a mistake, admit it. Without honesty, dependability and responsibility, it is unlikely to succeed.
By PARVIN
انجمن حمایت از زنان تقدیم می کند:
God saw woman is hungry,
Created bread.
God saw she is thirsty,
Created water.
God saw she is in dark,
Created light.
God saw she hasn't any problem,
Created man!
By Parvin
نمی دونم اگه الان یکی منو ببینه چی فکر می کنه. بعد از سحر با چشمای پف کرده دارم با یکی به اسم همه کس! که خیلی خجسته و سرخوشه و با دو تا آی دی می چشته می چتم و هیچ کدوم از دوستان دروخگوی ما که می گفتن ما سحرها اینجاییم نیستن! بگذریم دارم واسه همشون!
این قسمت جدید اسمش چی باشه بهتره بگین! حالا اگه گفتین این عکسه کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
از این به بعد از این عکس ها می گذاریم باید بگین عکس مال کیه!
بیایید بیشتر با هم آشنا بشیم ... حالا بگین این سربازه کیه ؟
عصر چهارشنبه من عصر خوشبختی ما فصل بوسیدن من فصل جون سختی ما...
مسعود نوین روز
ادامه مطلب
One
One song can spark a moment,
One flower can wake the dream.
One bird can herald spring.
One smile begins a friendship,
One handclasp lifts a soul.
One star can guide a ship at sea,
One word can frame the goal.
One vote can change a nation,
One sunbeam lights a room.
One candle wipes out darkness,
One laugh will conquer gloom.
One step must start each journey,
One word must start each prayer.
One hope will raise our spirits,
One touch can show you care.
One voice can speak with wisdom.
One heart can know what's true.
One life can make the difference,
You see it's up to You!
Don`t ever forget how important You are.
By Parvin
این یکی از عکس های اردوی آدرانه به زودی عکس های دیگری را نیز از تمام اردوها خواهید دید .
توضیح این عکس در ابری سفید بالای سر تنها آقای حاضر در عکس : نشد که این طوری دست شده اش رو بفرستم اما تجسم کنین اینو میگه :
41.Insist on, not to.
Don't say: he always insisted to his opinion.
Say: he always insisted on his opinion.
Note: persist takes in: he persisted in silly ideas.
42. Interested in, not for.
Don't say: she’s not interested for her work.
Say: she’s not interested in her work.
43. Jealous of, not from.
Don't say: he’s very jealous from his brother.
Say: he’s very jealous of his brother.
44.leave for a place, not to a place.
Don't say: they’re leaving to
Say: they’re leaving for
45.live on, not from.
Don't say: he lives from his brother’s money.
Say: he lives on his brother’s money.
Note: feed on: some birds feed on insects.
